این روزهای ما
سلام به شیرین عسلی هام و همه ی دوستهای گلم.
اول از هر چیز میخام ازتون معذرت بخام که این همه وقفه می افته بین نوشتن خاطراتتون.باور کنید که از وقتی اومدیم تو خونه ی جدید،کارهام خیلی زیاده و واقعا فرصت نمیشه.الان هم که نشستم و مینویسم،صبح روز چهارشنبه10آبان 91.تازه ثنا جون به مدرسه رفته.امروز قراره برن اردو.کلی ذوق و شوق داشت.دو روزه که سرما خوردم و از ترس اینکه شماها مریض نشین ،ماسک میزنم.سرم درد میکنه.خدا کنه زودتر خوب بشم.میخوام اتفاقات و خاطرات این مدت رو بنویسم.
اول از ثنا جون بگم که هفته ی گذشته،دوتا دندونای شیری بالا رو کنده و خیلی بانمک شده.یکی رو در کمال ناباوری ما،خودش درآورد و اون یکی هم با فاصله ی دو روز خودش لق لق کرد و در ثانیه ی آخر توسط بابارضا کنده شد.ماشااله دل و جرات ثنا خیلی زیاد شده.تو مدرسه هم با دوتا کلاس ششمی دوست شده و زنگ تفریح ها با آنا و درسا که همکلاسیهاش هستن کلی بازی میکنن و خوش میگذرونن.
ثمین گلی هم که دوتا دندونهای نیش بالا و پائین و یه دندون اسیاب که پنجمین دندون از چپ بالا میشه رو درآورده. دیگه کامل حرف میزنه و جمله بندیهاش هم با جزییات شده.دیروز عصر بعداز انجام کارها،سردم شده بود رفتم زیر پتو،کنارم نشست و نقاشی میکشید.تا چشمم رو می بستم،فورا میگفت:"مامان دَسی یه ،خابت میاد؟"بیدار شو!!!!!خلاصه نگذاشت پلک بزنیم.عروسکهاشو میذاره تو بغلش و بهشون شیر میده و باهاشون عین یه مامان حرف میزنه.میگه"اَلام دُهدَلَم.(سلام دخترم)اوبی.آب میخای؟می می میخای؟و بعد با قاشق اسباب بازیهاش بهش الکی غذا میده و بعد هم میخابونتش.
کیفش رو که توش یه دفتر و مدادرنگیه خیلی دوست داره.عاشق نقاشی کشیدنه مثل آجی ثنا و مامان






این روزهای ما
